نقدی رفیقانه بر نوشته « با حماس چه کنیم» منجنیق

در زمانی که دور دیگری از کشتار و نسل کشی مردم فلسطین  توسط  دولت صهیونیستی اسرائیل و با پشتیبانی کامل امپریالیست ها آغاز شده، بار دیگر مسئله آینده فلسطین برای مردم در سطح جهان و هم چنین آینده اسرائیل برای اشغالگران و پشتیبانانش مطرح شده است. قلعه اشغالگران بروی زمینی بناشده که صاحبان اصلی آن با وجود نزدیک به یک قرن سرکوب خونین به خواسته های اسرائیل و آمریکا مبنی بر رها کردن این سرزمین نه تنها تسلیم نگشته بلکه همچنان امیدوار و مصمم به بازگشت به سرزمین های خود و تشکیل دولت خود می باشند. سوال همچنان این است آیا اشغالگران می توانند به ظلم و ستم و اشغال خود ادامه دهند؟  آینده مبارزات مردم فلسطین به کدام سو می رود؟ کی و در چه شرایطی می توان فلسطین را از دست اشغالگران و حامیانشان رها و آزاد ساخت.  مهمتر از همه این که با رهبری های موجود در جنبش فلسطین مانند حماس و الفتح جنبش به کدام سو می رود؟  این سوالاتی هستند که بسیاری از افراد و گروه ها و سازمان های مبارز و مترقی در سطحی بین المللی، از زمان آغاز نسل کشی فلسطینی ها توسط فاشیست های اسرائیل تلاش کرده اند به آنها و برخی سوالات دیگر پاسخ دهند. دراین میان سایت منجنیق در فلاخن شماره 249 خود که بصورت نسخه پی دی اف بدست ما رسیده به نوبه خود با طرح سئوال « با حماس چه کنیم» تلاش کرده نقطه نظرات خود را در رابطه با نسل کشی در فلسطین و نیروهای درگیر در آن بیان کند. ما نیز در پرتو نقد این نوشته تلاش داریم به سئوالاتی که در مقدمه این نوشته طرح شده است پاسخ گوئیم. فلاخن مخاطبان و نیروهای چپ را به اجتناب از بحث های سلبی فرا می خواند و به واقع گرایی و بحث های ایجابی دعوت می کند. این که باید از واقعیت ها آغاز کرد امر مثبتی است، اما به واقعیات نه آن گونه که در ظاهر هستند، بلکه باید به درون آن نفوذ کرد، تضاد های واقعی را با روش دیالکتیکی بیرون کشید و در ارتباط با محیط پیرامون مورد بررسی قرار داد.   فلاخن برای پاسخ به اینکه «با حماس چه کنیم؟»  تلاش می کند  با مقدمه های طولانی و بحث های حاشیه ای و پیچاندن مسایل  حرف خود را بصورت ناروشن و متناقص بیان کند.

  فلاخن  می گوید:«حماس ..اصلی ترین و گسترده ترین نیروی مقاومت فلسطین به شمار می رود و برای نیروهایی که عملا در این  جبهه قرار دارند ... سطحی از همکاری و هماهنگی با حماس ضروری و گریز ناپذیر است »(ص ۴) و بعد از تکرار جملات ضد و نقیض فلاخن در ادامه چنین می نویسد: «آیا ضرورت مبارزه با اشغالگری می تواند وجوه ارتجاعی حماس را ، ولو موقتاً و به صورت تاکتیکی نادیده بگذارد؟ پاسخ ما در وهله اول هم آری است و هم خیر» و ادامه می دهد «.... همکاری و هماهنگی با حماس ..... نباید یک همکاری و هماهنگی دنباله روانه و بی چون و چرا باشد بلکه باید برای تاثیر گذاری بر اهداف ، رویه ها و سیاستهای مسلط در غزه و کرانه باختری از مسیر قدرت گیری جریانهای چپ انقلابی در بین مبارزان فلسطینی تلاش کند».  (ص۴و۵) 

در حقیقت آنچه را که فلاخن می گوید به صورت روشنتر اینست:  1 –  حماس اصلی ترین و گسترده ترین نیروی مقاومت فلسطین به شمار می رود 2- علیرغم ارتجاعی بودن حماس اما ضرورت مبارزه با اشغالگری نادیده گرفتن وجوه ارتجاعی حماس را موقتا و به صورت تاکتیکی ضروری می سازد.3-– سطحی از همکاری و هماهنگی با حماس برای نیروهای چپ فلسطین لازم و ضروری است.  4- همکاری و هماهنگی با حماس نباید دنباله روانه و بی چون چرا بلکه باید برای تاثیر گذاری باشد. این موارد در ارتباط با هم قرار دارند. در این نوشته تلاش می کنیم به نکات پیش گذاشته شده فلاخن بپردازیم:

1- در مورد "حماس اصلی ترین و گسترده ترین نیروی مقاومت فلسطین"

اول در مورد رابطه جنبش مقاومت فلسطین و حماس و این سوال که با توجه به ماهیت و اهداف  حماس آیا می توان این نیرو را بخشی از جنبش مقاومت فلسطین به حساب آورد یا خیر. حماس یک نیروی ارتجاعی است و هدفش بیش ازهر چیز دیگر گرفتن قدرت و اعمال حکومت مذهبی و قرار دادن فلسطین در راستای رقابت های منطقه ای از جمله رقابت جمهوری اسلامی با اسرائیل و عربستان است. به همین دلیل حماس ممکن است یک نیروی مقاومت در مقابل اسرائیل باشد اما نیروی مقاومتی برای رهایی فلسطین از قید اشغالگران نیست.  اشغالگری هم نمی تواند باعث  تغییر ماهیت حماس و بر این اساس نادیده گرفتن ماهیت ارتجاعی آن ولو موقتاً و به صورت تاکتیکی شود. حماس یک نیروی حاکم در غزه و حاکمیتش و بزرگی و قدرتمند بودنش نه به آن حقانیت می بخشد و نه آنرا بخشی از جنبش مقاومت فلسطین می کند. همانگونه که طالبان در افغانستان حاکم است و یا جمهوری اسلامی در ایران حاکم است. این حاکمیت نه طالبان را حافظ منافع افغانستان و مردم افغانستان می کند و نه جمهوری اسلامی را حافظ منافغ ایران و مردم ایران می کند. طالبان هم ظاهرا 20 سال علیه اشغال آمریکا می جنگید. نه ادعای جنگ طالبان علیه آمریکا این نیرو را ضد اشغالگری آمریکا کرد و نه این نیرو به طور واقعی علیه اشغالگری آمریکا جنگید  آبشخورتضاد طالبان با آمریکا موضوع دیگری بود و در نهایت هم دیدیم که در پس جنگ چه درجه ای از همکاری و سازش میان آمریکا و طالبان علیه مردم ستم دیده افغانستان در جریان بود. اما بودند نیروهایی در افغانستان و یا در خارج از افغانستان که طالبان را بخشی از مقاومت مردم افغانستان علیه اشغالگری محسوب می کردند و حتی نقشه های همکاری و همسویی با آن را برنامه ریزی می کردند. مقاله ای (افغانستان: صلح  نه که مرحله جدیدی از جنگ در پیش است تیر ماه  1400             www.jaka2020.com/single.php?s=AF&c=10107ld=11) پرده از این مسایل برداشت که جنگ طالبان و آمریکا نه مبارزه علیه امپریالیسم  و نه علیه اشغالگری بود بلکه جنگ طالبان برای تحمیل خود به آمریکا بود. همین مسئله را نیز می توان در مورد جمهوری اسلامی  نیز بیان داشت  45 سال حکومت جمهوری اسلامی نشان داده که تضادهایش با آمریکا و حتی جنگ های آشکار و پنهانی که صورت گرفته چگونه با سازش های آشکار و پنهان نیز همراه بوده است. و این لیست طولانی از سازش ها و یا تضادهایشان  و برخوردهایشان نه در خدمت منافع مردم بلکه بروشنی علیه آنها بوده است. یک سری از تضادها و عوامل بین المللی و البته کمک های بی شائبه امپریالیست ها باعث به قدرت رسیدن آنها در این کشورها شده است. نه حاکم بودن آنها در قدرت به آنها حقانیت می دهد و نه  تضادهای واقعی و یا ساختگی که با امپریالیست های غربی ممکن است داشته باشند به آنها حقانیت می دهد. همه آنها از جمهوری اسلامی گرفته تا طالبان و حماس و دیگر نیروهای بنیادگرا، در عین یک تضاد واقعی که ممکن است با غرب و امپریالیسم داشته باشند اما این تضاد آن ها را نیروی مقاومتی و یا ضد امپریالیسم نمی کند. این که مثلا حماس به نوعی حداقل در غزه در قدرت بوده اند امکان گسترده گی و بزرگ بودن را به آن ها داده است. اما بند ناف آن ها به امپریالیسم و ارتجاع منطقه بسته شده و نفس کشیدنشان با آنها، در ارتباط و وابسته به آن  است. همانگونه که محمود عباس و فتح و دارودسته اش دیگر جزو نیروی مقاومت  مردم فلسطین نیستند بلکه از آنها به مثابه ابزاری برای هموار سازی تثبیت اسرائیل و پاکسازی قومی فلسطینیان استفاده می شود. خلاصه اینکه جمهوری اسلامی، طالبان، حماس و نیروهای بنیادگرای اسلامی بخشی از مبارزه و مقاومت مردم علیه امپریالیسم نیستند بلکه سد راه چنین مبارزه ی اند. و مردم فلسطین برای رهایی باید از سد آنها گذر کنند.

 

2- ضرورت مبارزه با اشغالگری و نادیده گرفتن وجوه ارتجاعی حماس

فلاخن به دنبال پراهمیت جلوه دادن موقعیت حماس و مبدل کردن آنها به بزرگترین و "گسترده ترین نیروی مقاومت فلسطین" "ضرورت نادیده گرفتن وجوه ارتجاعی" آنرا بصورت "موقتا و تاکتیکی ضروری " می بیند.

بسختی می توان منظور از جملات بالا را نادیده گرفت. بخصوص هنگامی که فلاخن خود این مسئله را نیز برای هر نیروی انقلابی چه در جنبش فلسطین و چه در کل چنین توجیه می کند که می توان: “ از روی ناچاری ودست بستگی به سطحی از همکاری با نیروها و قدرتهای ارتجاعی تن داد” (ص۲۷)

واقعیت این است که تجربه و تاریخ نشان داده است که مقاومت در مقابل جاذبه " نیروی بزرگتر و گسترده تر" و دنباله روی از آن آسان نیست. نیروی بزرگ تر از نیروی جاذبه قدرتمندی برخوردار است  که وسوسه و انگیزه ای برای دنباله روی ایجاد می کند. توجیه سازش و  دنباله روی با نیروی بزرگتر و گسترده تر را هم می توان با جملاتی از قبیل " از روی دست بستگی و ناچاری" و یا "به خاطر منزوی نشدن" و یا به دلیل "همراه با مردم بودن" و  یا "بخاطر متحد شدن علیه دشمن عمده"، "استفاده از تضاد مرتجعین" و امثالهم توجیه کرد. اگر چه هر کدام از این ها می تواند در شرایط معینی کارکرد داشته باشند اما در بسیاری موارد این جملات به مثابه توجیهی آگاهانه و یا ناآگاهانه برای سازش و یا دنباله روی از نیروی بزرگتر و نیروهای طبقاتی دیگر بکاربرده شده اند.

آنچه مایه تعجب ما در مورد بحث فلاخن  شده است اینست که در شرایطی چنین بحث هایی را در رابطه با جنبش فلسطین مطرح می کند که جنبش رادیکال و چپ ایران  یک تجربه بزرگ  را پشت سر نهاده است. این سیاست و  تاکتیک برای بسیاری از نیروهای چپ بخصوص چپ ایران آشنا ست و نتایج نه تنها فلاکت بار بلکه هلاکت بار آن را جنبش چپ ایران و در حقیقت کل مردم ایران به تلخی چشیده اند. در انقلاب 57 طیف گسترده چپ ایران، البته با درجات متفاوتی به دنباله روی از نیروهای اسلامی پرداختند. نیروهای اسلامی تحت رهبری دارودسته خمینی  با استفاده از دین و البته با کمک و یاری  امپریالیست ها رهبری انقلاب را به ناگهان قاپیدند.  نیروی های چپ که فقط به تضاد عمده در مقابل خود یعنی رژیم وابسته به امپریالیسم شاه می نگریستند، علیرغم تضاد  با خمینی و استقلال عمل های خود، و با توجه به جو حاکم از زوایای مختلفی به دنباله روی از شرایط  پرداختند. حتی نه به این معنی که دنباله روی خمینی و دارودسته او شدند از همان ابتدا بسیاری از نیروهای چپ به افشای محدود کردن آزادی ها، حرکات سرکوبگرانه و تا حد مختصری علیه فشارها و محدودیت های ارتجاعی علیه زنان، علیه ملت های تحت ستم و غیره پرداختند. اما ماهیت واقعی قدرت حاکم را نادیده گرفتند و یا به روی خود نیاوردند، توهم زدگی باعث شد در اصول مخفی کاری، در نوع مبارزه علیه حاکمین نوین، در به اصطلاح تضاد آن ها با آمریکا ، در زن ستیزی و حتی در جدیت دشمنی آنها با کمونیست ها و مبارزین انقلابی دچار توهم شوند. همین سطح از دنباله روی ضربات مهلکی را بر جنبش چپ وارد آورد. این مسئله باعث شد که جنبش چپ وظیفه اصلی خود که استفاده از شرایط مناسب برای حرکت در مسیر کسب قدرت سیاسی بود برحضر بماند و جهت و راه خود را به کلی گم کند.

بدون شک این اولین و آخرین تجربه نبوده است. در افغانستان نیز شرایط به همین منوال بود. در دوران اشغال روسیه سوسیال امپریالیستی، دنباله روی مرگبار نیروهای چپ و منتسب به چپ از نیروهای جهادی و بنیاد گرا تحت نام دفاع از کشور و مبارزه با اشغالگری،  نیروهای چپ را از درون در هم شکست. اثرات و تاثیرات ایدئولوژیک این جهت گیری حتی مرگبارتر از اعدام ها و ترورهایی بود که نیروهای جهادی و دولت دست نشانده روس ها علیه جنبش چپ و منتسب به چپ وارد کردند. دیگر از بسیاری از ضربات مرگبار مانند قتل عام کمونیست ها در اندونزی و یا بسیاری نقاط دیگر به خاطر اتخاذ چنین تاکتیکی یعنی "ضرورت نادیده گرفتن وجوه ارتجاعی" نیروهای گسترده تر و یا نیروهای در قدرت می گذریم. فقط به یک کلام می توان گفت که  در مورد نیروهای چپ و کمونیست در فلسطین و یا در هر جای دیگر این جهان چنین تاکتیکی تماما در خدمت توجیه همکاری تحت رهبری حماس خواهد بود. اتخاذ چنین مواضعی به خلع سلاح سیاسی و ایدئولوژیکی نیروهای واقعا انقلابی خواهد انجامید و نه تنها رهایی جنبش فلسطین را سرعت نمی بخشد بلکه شدیدا به تعویق می اندازد.

 

3—آیا "سطحی از همکاری و هماهنگی با حماس برای نیروهای چپ فلسطینی لازم و ضروری است"؟

شکی نیست که نتیجه منطقی آنچه که فلاخن در مورد "ضرورت نا دیده گرفتن وجوه ارتجاعی حماس" مطرح می کند این است که "سطحی از همکاری و هماهنگی با حماس  برای نیروهای چپ فلسطین لازم و ضروری است". در بخش قبل به تجارب چنین سیاستی و نتایج آن اشاره کردیم. بنابراین در این جا تنها به ماهیت و محتوای طبقاتی آن می پردازیم. بدون شک سطح همکاری و همآهنگی متفاوت است به طور مثال در سال 57 برخی نیروهایی که خود را چپ می خواندند عملا تحت رهبری نیروهای اسلامی قرار گرفتند اما  برخی هم از همان ابتدا به مبارزه و افشاگری از دارودسته حاکم و یا جناحهای غالب آن می پرداختند، اما حتی در این بخش توهم نسبت به رژیم و امکان تحولاتی در درون رژیم را نیز ناممکن نمی دانستند.

می دانیم که هر مبارزه ای از ماهیت طبقاتی خاص خود برخوردار است. به شعار تنها راه، مبارزه مسلحانه است بنگریم. واقعیت این است که هر طبقه ای مبارزه مسلحانه و شیوه جنگی خود را دارد. هم اکنون دولت اسرائیل در حال جنگ مسلحانه است. اما جنگ مسلحانه اش علیه مردم ستم دیده ای است که هیچ گونه دفاعی از خود ندارند. شیوه جنگی اسرائیل زدن موشک و حمله هوایی و ریختن بمب بر سر مردم عادی و غیر نظامی بر سر کودکان  است. شیوه جنگی نیروهای ارتجاعی بنیادگرا همانند القاعده و داعش را هم می دانیم نه حمله و روبرو شدن با نیروهای نظامی و نهادهای ارتجاعی و امپریالیستی بلکه هدف قرار دادن مردم و یا دامن زدن به جنگ های قومی و مذهبی است. جنگ داعش در عراق و سوریه که دامن زدن به جنگ شیعه سنی و یا جنگ علیه ایزدی ها بود. طالبان و داعش در افغانستان نیز هدفشان دامن زدن به جنگ شیعه و سنی و یا جنگ علیه ملت هزاره ست. با آوردن این مثال ها می خواهیم به این نکته اشاره کنیم که گفته شده در حمله 7 اکتبر نیروهای دیگری مانند جبهه دمکراتیک و جبهه خلق برای آزادی فلسطین در عملیات 7 اکتبر شرکت داشته اند. عملیات 7 اکتبر عملیاتی از شیوه عملیات بنیادگرایان اسلامی است که هدفش نه نهادها و مراکز و یا نیروهای دشمن بلکه مردم غیر نظامی است. هدفش افرادی که مسلمان نیستند و جدا کردن افراد بر مبنای دین و مذهب است. بدون شک ما همچنان از جزئیات آن اطلاعات دقیقی نداریم. اما مسلم شده که حداقل بخشی از کشته شدگان و گروگان ها افراد غیر نظامی مستقل از وابستگی فکری و یا سیاسی اشان بوده است. در هر صورتی چنین عملیاتی، به هیچ وجه عملیاتی نیست که مورد تایید یک نیروهای واقعی کمونیستی و یا حتی یک نیروی انقلابی باشد. بلکه باید با چنین شیوه های عملیاتی مرزبندی دقیقی داشت. این خط نظامی و یا جنگی یک نیروی کمونیستی و یا انقلابی نیست. اگر منظور فلاخن از سطحی از همکاری با حماس شرکت در این نوع عملیات است، آنگاه دیگر مرز واقعی یک نیروی کمونیستی و بنیادگرا در چه چیزی است؟ جنگ انقلابی که نیروهای کمونیستی به پیش می برند، مردم غیر نظامی هدف قرار نمی گیرند، بعکس کارسیاسی درمیان مردم و جلب حمایت آنها و یا حداقل خنثی کردن آنها یک روش و تاکتیک معمول است.

 

4- در مورد "همکاری و هماهنگی با حماس نباید دنباله روانه و بی چون چرا بلکه باید برای تاثیر گذاری باشد"

در مورد همکاری و هماهنگی ( نیروهای چپ)با حماس واینکه می توان وجوه ارتجاعی حماس را موقتاً و به صورت تاکتیکی نادیده گرفت فلاخن  پاسخ می دهد که «پاسخ ما در وهله اول هم آری است و هم خیر» منظور فلاخن از هم آری هم خیر که در بالا مطرح می کند، در واقع همان آری است اما با چند شرطی که قایل می شود که نباید دنباله روانه و بی چون و چرا باشد. به نظر نمی آید که این شرایط حتی تغییری در اصل مسئله بدهد. چون اساسن هیچ همکاری میان نیروها نمی تواند بدون چون وچرا باشند و همیشه اصول و خط قرمز هایی وجود دارند در نتیجه همکاری ها در هیچ سطحی مطلقا دنباله روانه و بدون چون و چرا  نیست.  اما در مورد اینکه فلاخن مطرح می کند که  هدف از همکاری باید تاثیر گذاری باشد، نمی توان با اراده این مسایل را حل کرد. برخی از مسایل باید بصورت عینیت سنجیده شود. اینکه چگونه می توان با چون و چرا بر یک نیروی ارتجاعی ، که در سطح منطقه ای با دولت های مرتجع منطقه همکاری می کند و جنبش فلسطین را به بازیچه قدرت های منطقه ای و رژیم های ارتجاعی منطقه تبدیل کرده است تاثیر گذارد روشن نیست. بیاییم به موارد بالا بپردازیم.

در حقیقت اگر محتوای طبقاتی همکاری ها را در نظر بگیریم ، این شرایط عینی و ذهنی و موقعیت یک نیروی طبقاتی است که در یک شرایط معین  می تواند تاثیر گذار باشد یا خیر؟  بنابراین وقتی یک نیروی کوچکتر و ضعیفتر از نظر کمی و کیفی در صدد است که با یک نیروی قویتر متحد شود و یا حتی همکاری کند عملا پتانسیل آن موجود است که  در زیر رهبری نیروی بزرگتر قرار گیرد و بالاجبار مجبور است که بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم به زائده نیروی بزرگتر تبدیل شود و موضوع تاثیر گذاری تنها از یک تعارف فراتر نمی رود. هنگامی که این "همکاری از روی ناچاری و دست بستگی" باشد آنگاه دیگر اوضاع و شرایط را برای دنباله روی بسیار بیشتر فراهم می کند و موضوع تاثیر گذاری بکلی بی معنی می شود.

سوال اینست که آیا موضوع متحد شدن و یا همکاری و هماهنگی با نیروهای طبقاتی دیگر علیه دشمن عمده در کل غلط است؟ بدون شک خیر؟ مثلا اگر نیرویی از نظر کمی ضعیفتر باشد باید از نظر کیفی در موقعیتی باشد که بتواند زمینه های نامساعد را جبران کند. در این مورد می توان به نمونه های مثبت رجوع کرد. بطور مثال نمونه مثبت از اتحاد حزب کمونیست چین با نیروی حاکم ناسیونالیست ارتجاعی در چین تحت رهبری چیان کایشک  درهنگامی که چین توسط امپریالیسم ژاپن اشغال شد، این دو نیروی اصلی جبهه متحد ضد ژاپنی را تشکیل می دادند. چنین اتحادی منجر به دنباله روی نیروهای حزب کمونیست از نیروی قدرتمندتر حکومتی نشد چرا؟ اگر چه آگاه بودن و اراده کردن برای اینکه به دنباله روی نپردازند خود یک فاکتور مهم است اما باید به فاکتورها و عوامل عینی مسئله نیز پرداخت. حزب کمونیست آگاه بود که از چنان قدرتی برخوردار است که می تواند در یک جبهه متحد با نیروهای طبقاتی دیگر و به طور مشخص نیروهای حاکم دولتی شرکت کنند. چرا ؟1- یک حزب کمونیست قدرتمند وجود داشت که از انسجام لازم ایدئولوژیک سیاسی برخوردار بود و داری استحکام تشکیلاتی و سازمانی بود. 2-  این حزبی بود که در بخش وسیعی از طبقات و اقشار و بخصوص زحمتکشان جامعه پایه داشت 3- دارای  ارتشی منظبط بود که بازوی مسلح این حزب و اعضای آن از اقشار و طبقات زحمتکش بوِیژه دهقانان ضعیف بود. این ارتش در جنگ های پارتیزانی و متحرک دارای تجربه و مهارت بی نظیر با تاکتیک های مخصوص به خود بر مبنای یک جنگ انقلابی بود، و تجربه جنگ داخلی سالهای 1924-1927  و راهپیمایی طولانی را پشت سر خود داشتند. نیروهای این حزب اعم از اعضای حزب و ارتش دهها هزار نفر را در بر می گرفت.3- دارای مناطق آزاد شده تحت تسلط خود بودند. با وجود این مسئله وسوسه های دنباله روی هراز گاهی در حزب نیز بیرون می زد و تحت نام اینکه همه چیز از طریق جبهه متحد باید به پیش برود از درون جناح هایی از حزب بیرون می زد که مورد بحث و مبارزه قرار می گرفت. بنابراین مسئله این است که برای حل نشدن و دنباله روی کردن تنها اراده کافی نیست بلکه باید حداقلی از  شرایط عینی و ذهنی مناسب نیز موجود باشند.

با توجه به اطلاعاتی که در مورد جنبش چپ فلسطین موجود است، نمی توان گفت از این حداقل برخوردارند. اول از همه آیا واقعا یک نیروی چپ و کمونیستی به مفهوم واقعی وجود دارد. همان چپی هم که در گذشته موجود بود و مشکلات و انحرافات ایدئولوژیکی خود را داشت توانسته این اشکالات خود را تصحیح کند و یا اینکه این انحرافات بیش از پیش تعمیق یافته است. این اولین و مهمترین سوال در این مورد است که پاسخ آن می تواند شناخت ما از موقعیت این نیروها را بیشتر کند. ما تلاش می کنیم در همین نوشته به آن  بپردازیم. به هر حال هر گونه همکاری و هماهنگی با حماس و یا دیگر نیروهای ارتجاعی می تواند  به معنی مبدل شدن به زایده آنها باشد. شرکت این نیروها در عملیات 7 اکتبر متاسفانه نه یک نمونه مثبت بلکه یک نمونه منفی است.  

 

5- جنگ انقلابی و عملیات 7 اکتبر:

 فلاخن در ابتدای مقاله  به انتقاد از چپ در ایران می پردازد که « اغلب موضع‌گیری‌های این چپ سلبی، رویایی و در بسیاری مواقع غیرسیاسی است به این مفهوم که به «سیاست» نمی‌پردازد بلکه مشابه با بیانیه‌های عفو بین‌الملل به «محکوم می‌کنیم» و «کشتار نکنید» و خواست فوری آتش‌بس ختم می‌شود.»  تا جایی که ما برخورد نیروهای چپ  را دیده ایم با تحلیل های متفاوتی برخورد کرده ایم و کمتر مقاله ای خود را به محکوم کردن و کشتار نکنید محدود کرده است بلکه تحلیل هایی درست یا غلط با توجه به دیدگاههای خود، ارائه داده اند. حداقل برخی به اهداف صهیونیست ها و نقش امپریالیست ها و اهداف امپریالیست ها پرداخته اند، بسیاری به موضوع دو دولت قبول و امکان و یا عدم امکان آن پرداخته از آن دفاع کرده و یا آنرا رد کرده اند. اما موضوع فلاخن به نظر می رسد چیز دیگری باشد و سوال ش این است که چرا از برخورد با 7 اکتبر اجتناب شده است و حتی بصورت ناروشنی و در پوشش مطرح می کند که چرا از عملیات 7 اکتبر دفاع نشده است و یا لااقل از نیروهای " چپی " که در این عملیات شرکت کرده اند دفاع نکرده اند.

تبلیغات دیوانه وار و همچنین بزرگ نمایی و حتی دروغگویی های بی تناسب در موردعملیات 7اکتبر توسط رسانه ها و سخنگویان و مقامات بالای امپریالیست های غربی و صهیونیست ها  باعث شده که حتی شخصیت های حامی  فلسطین که در چارچوب ها و با محدودیت های قانونی امپریالیست ها و  فشار رسانه ها قرار دارند از محکوم کردن 7 اکتبر خودداری کنند. بدون شک این برخوردها واکنشی طبیعی و برحق در مقابل فضای ایجاد شده می باشد. اما اجتناب از محکوم کردن آن در شرایط خاصی یک موضوع است وتوجیه کردن و دفاع از عملیات 7 اکتبر موضوع دیگری است. اما فلاخن بطور ضمنی عملیات 7 اکتبر را توجیه می کند و بطور غیر مستقیمی از دیگر نیروها می خواهد که نیز چنین کنند:  «آنچه که برای مواجه نشدن با ۷ اکتبر به کار می‌آید این است که این عملیات «جنایت» نامیده شود. برای «جنایت» نامیدن این عملیات البته باید نسبت این عملیات با مقاومت فلسطین انکار و حماس تنها نیروی حاضر در عملیات قلمداد شود.»

در واقع فلاخن می گوید  از آنجا که این عملیات 1- با مقاومت فلسطین در ارتباط است و  2- حماس در این عملیات تنها نبوده و دیگر نیروهای چپ نیزدر آن شرکت کرده اند، نمی توان آنرا جنایت نامید و نباید آنرا محکوم کرد و باید از آن دفاع کرد. فلاخن به اینجا بسنده نکرده و اتهام " جرم های " بیشتری را برای عدم دفاع از عملیات 7 اکتبر با جملات زیر وارد می آورد:

«مسئله فقط حذف دقیق و نظام‌مند پدیده‌ی «اشغال» از این تصاویر نیست. مسئله فقط جرم‌انگاری از مقاومت در برابر اشغال نیست. بلکه مسئله دقیقن شکلی از انحصار «حق اعمال خشونت» در دستان نیرویی است که می‌تواند با اتکا به پشتیبانی جهانی آن را اعمال کند.»

به عبارت دیگر فلاخن عدم دفاع از عملیات 7 اکتبر را 1- حذف نظام مند پدیده اشغال، 2- جرم انگاشتن مقاومت در برابر اشغال و 3- دادن انحصار حق اعمال خشونت به نیروی قدرت مند، می داند.

فلاخن تلاش می کند که در اینجا با یک فرض اشتباه و مخدوش کردن مرز انقلاب و ضدانقلاب، نتایج اشتباه را حاصل کند. در حالیکه هرکسی که قلبش برای رهایی و آزادی فلسطین می طپد، نمی تواند از هر گونه ضربه به نیروهای اشغالگر خوشحال نباشد علیرغم آن اگر عملیات 7 اکتبر که ممکن است  برای بسیاری از توده های فلسطینی که ازستم ها، بی عدالتی ها و فشارهای روحی و جسمی 75 ساله صهیونیست ها و حامیان امپریالیستش به تنگ آمده اند، شادی بخش بوده باشد، ضربه ای واقعی و کاری به نیروهای صهیونیستی نبود، بلکه فرصت مناسبی برای صهیونیست ها فراهم کرد  تا  نقشه های از  پیش آماده خود را به مرحله اجرا گذارند. به عبارت دیگر عملیات 7 اکتبر در تله نیروهای صهیونیستی افتادن و مردم  غزه را نیز با خود به این تله بردن بود.

اگر بخواهیم بصورت مختصر به دلایل فلاخن بپردازیم هیچ کدام نه تنها دلایل موجهی برای دفاع از عملیات 7 اکتبر نیست بلکه متاسفانه به زیر پا نهادن برخی از پایه ای ترین اصول و تاکتیک های مبارزه و جنگ انقلابی است.

ما در بالا به این نکته مهم اشاره کردیم که نمی توان هر نیرویی که با اسرائیل در تضاد است جزو نیروی مقاومت محسوب کنیم. جنگ و تضاد حماس با اسرائیل، نه در خدمت توده های فلسطین و اساسن نه در خدمت رهایی فلسطین از دست اشغالگران است، بلکه با توجه به داشتن یک قدرت محدود هدفش حفظ قدرت و موقعیت خود درغزه و قرار دادن جنبش فلسطین در جنگ های رقابتی در منطقه و از این طریق حفظ خود است. هر چند که چنین طرح هایی همیشه با قمارهای بزرگی همراه است. قماری که هنوز سرنوشتش معلوم نیست. همانگونه که طالبان با اتکاء به قدرت های منطقه ای تلاش کرد خود را به امپریالیست ها ی آمریکایی و غربی تحمیل کند.

اینکه نیروهای چپ در این عملیات شرکت کرده اند بازهم تاثیری در ماهیت این ماجرا نمی گذارد. در واقع این خود عملیات است که ماهیت اش را روشن می کند و نه این که پیش برنده عملیات کیست. متاسفانه این نیروهای چپ هستند که در زیر رهبری حماس در این عملیاتی که هم از نظر سیاسی و هم از نظر نظامی مورد سوال است شرکت کرده اند. و نه تنها شرکت آنها تغییری در ماهیت این عملیات نمی دهد بلکه تن دادن به رهبری یک جریان ارتجاعی و جنگیدن زیر خط آنها سوالاتی را در مورد ماهیت و موقعیت آنها مطرح می کند.

بدون شک توده ها ممکن است به صورت خودبخودی به واکنش هایی دست بزنند.  اما واکنش توده ها بصورت منفرد متفاوت است با نقشه وعملیات سازماندهی شده یک نیروی سیاسی. علاوه بر آن همانگونه که قبلا اشاره شد موضوع درستی و نادرستی یک عمل مبارزاتی  و چگونگی برخورد صحیح  و نقشی را که می تواند در روند مبارزه صحیح ایفاء کند ماهیت آن را تعیین می کند.  جنگ و مقاومت برحق مردم فلسطین با اشغالگران صهیونیسم از جانب مردم فلسطین عادلانه و از جانب صهیونیست ها تجاوزکارانه و ارتجاعی است.  اما چارچوب عملیاتی، نظامی و جنگی حماس از یک طرف در چارچوب رقابت با ساف و جریان محمود عباس است و از طرف دیگر در چارچوب جبهه بندی ها و رقابت های منطقه ای است که به نوعی رقابت های میان امپریالیستی را با خود حمل می کند.

شیوه و متد جنگ هر نیرویی رابطه ای با ماهیت نیروی پیشبرنده آن جنگ دارد. این که مبارزه مردم فلسطین یک مبارزه برحق و عادلانه است و اینکه فلسطین یک سرزمین اشغالی است، به خودی خود مجوز محق بودن به هر نوع جنگی از طرف هر نیرویی در فلسطین را نمی دهد. نمی توان به شیوه مرتجعین و استعمارگران برای یک جنگ عادلانه جنگید. از پایه ای ترین اصول جنگ های انقلابی این است که با تاکتیک های اتکاء به توده ها و در نظر گرفتن حفظ جان و مال توده های مردمی که در قلمرو دشمن قرار دارند به پیش می رود. اگر چه نمی توان و نباید انکار کرد که در مورد عملیات 7 اکتبر بزرگنمایی و اغراق یک جانبه ای توسط صهیونیست ها صورت گرفته است، اما قتل تعداد زیادی از مردم غیر نظامی از جانب حماس انکار نشده است. و یا در مورد گروگان ها نیز افراد غیر نظامی و کودکان و حتی کارگران مهاجر و غیره نیز وجود داشته اند. این مسئله نه تنها از نظر اخلاقی  درست نیست از نظر اصول جنگ انقلابی و حتی تاکتیک های نظامی غلط است و نمی توان با موضوع اشغال آنرا توجیه کرد.   

در مورد اینکه تقبیح کردن عمل 7 اکتبر جرم انگاری مقاومت قلمداد می شود، دو اشتباه در یک جمله است. یکم حماس را بخشی از جنبش مقاومت نامیدن و دوم اگر حتی حماس جزو مقاومت باشد دیگر جرم و جنایتی نمی تواند انجام دهد و یا چنین اتهامی به آن زده شود. بازهم تکرار می کنیم نه حماس را می توان بخشی از مقاومت رهایی بخش جنبش فلسطین نامید نه اینکه حماس از جنایت بری بوده و یا هست.

اما در مورد "انحصار خشونت"   این کاملا درست است که قوانین جهان سرمایه داری و جهان استثماری  و حتی قوانین بین المللی در چنین شرایطی،  خشونت را در انحصار نیروی ارتجاعی قرار داده است و در هر کشور معینی انحصار خشونت در دست دولت حاکم است و نیروهای مبارزی که برای آزادی می جنگند تروریست نامیده می شوند و توده هایی که علیه حاکمین و استثمارگران برمی خیزند به خشونت و یاغی گری متهم می شوند. همچنین در سطح جهانی گنگسترهای امپریالیستی نیز انحصار خشونت علیه دیگر کشورهای تحت سلطه را به عهده دارند. مسلما این حق انحصار از جانب نیروهای انقلابی به رسمیت شناخته نمی شود و به این قوانین تمکین نمی کنند. اما باید در نظر گرفت که نیروی انقلابی برای رهایی و آزادی می جنگد و خشونت و مبارزه و جنگ اش در خدمت رهایی است و نه در خدمت سرکوب و علیه توده های مردم. مسلما قهرانقلابی علیه صهیونیست های اشغالگر نه تنها یک عمل عادلانه است بلکه تنها راه رهایی مردم فلسطین است. اما عمل 7 اکتبر حماس را نمی توان قهرانقلابی نامید.

بنابراین آنچه در مورد روبرو شدن با واقعیت امروز فلسطین است این است که نیروهای حاکم برآن ارتجاعی اند، نیروهای چپ آن علیرغم تلاش و مبارزه اشان اما در چارچوب و محدوده های یک نیروی ارتجاعی و گاها در زیر رهبری این نیروی ارتجاعی عمل می کنند. خلاصه اینکه موضوع مهم  روبرو شدن با واقعیت فلسطین  این نیست که بگوییم همین هست که هست "خدا را شکر کنیم" و یا حداکثر بگوییم چاره ای نیست باید به این تمکین کرد. بلکه مهمتر این است که مردم ستمدیده فلسطین چگونه از قید این ستم و استثمار و اشغال رها می شوند.  وظیفه انترناسیونالیستی این است که در عین حمایت از جنبش رهایی بخش فلسطین ضعف ها، مشکلات و انحرافات این جنبش را روشن کنیم رهبران مرتجعی که تلاش دارند جنبش فلسطین را قربانی رقابت های ارتجاعی میان قدرت های ارتجاعی منطقه کنند، افشا کنیم. و نه این که این اعمال را توجیه کنیم. حتی مهمتر از آن  اگر پرچم اسارت بنیادگرایی  در مقابل این مردم ستمدیده در اهتزاز در آمده باشد یک نیروی کمونیستی وظیفه دارد که چشم انداز رهایی واقعی را ترسیم کند. تجربه 45 سال اسارت اقشار و طبقات مختلف مردم ایران و افغانستان را برای این مردم ستمدیده بازگو کند و یا برنامه و اهداف بنیادگرایی ارتجاعی را روشن کند. از طریق افشای برنامه و اهدافشان پرچم آنان را به آتش بکشد و بدین طریق روشن کند که رهایی و بهترین آینده آنها نباید ایران و افغانستان و یا پاکستان کنونی باشد.

 

6- در مورد همبستگی بین المللی :

به دلیل اهمیت فوق العاده  همبستگی بین المللی، به این موضوع وموضع فلاخن دراین رابطه  بصورت جداگانه می پردازیم. بحث فلاخن در این مورد بطور مشخص دو بخش دارد یکم اینکه فلاخن می گوید، اعتراضات علیه نسل کشی در غزه که در بیشتر کشورهای جهان در جریان بوده است و به یک جنبش مبدل شده: « نه تنها در توقف نسل‌کشی در غزه موفق نبوده بلکه حتا نتوانسته واکنش خصمانه‌ی دولت‌های غربی علیه مردم فلسطین و هم‌دستی آشکار آنان با دولت اسراییل را دچار خلل کند ...مسئله این است که حد نهایی چنین تظاهرات‌هایی همین است و امکانی بیش از این در آنها وجود ندارد. » (فلاخن - ص ۱۸) در بخش دوم فلاخن با رجوع به جنبش ضد جنگ در ویتنام که توانست موثر باشد می گوید: «اول اینکه تظاهرات در ارتباط با ویتنام صرفن تظاهرات علیه مداخله‌ی نظامی ارتش آمریکا در ویتنام نبود بلکه هم‌چنین تظاهراتی بود که مسئله‌ی دفاع از نبرد آزادی‌بخش خلق ویتنام و نماینده‌ی سیاسی-نظامی آن یعنی ویت‌کنگ‌ها رویکرد هژمونیک آن محسوب می‌شد. به این‌ترتیب رویکرد تظاهرات در مورد ویتنام رویکردی سلبی و «علیه» نبود بلکه رویکردی ایجابی و در دفاع از نبردی آزادی‌بخش بود.» و معتقد است چیزی که در « در تظاهرات هفته‌های اخیر در دفاع از مردم فلسطین غایب است یا دست‌کم رویکردی هژمونیک نیست. دوم این‌که بخشی از این جنبش بزرگ در دفاع از مبارزات مردم ویتنام صرفن به تظاهرات در خیابان‌های جهان محدود نمی‌شد.» همانجا

«چنین بود که دفاع از مبارزات مردم ویتنام تنها دفاعی سلبی نبود بلکه هم‌چنین دفاعی تعرضی به منافع آمریکا از ژاپن تا ایران و از آلمان تا خود آمریکا بود. ... دلیلی که کسی چندان مایل نیست آن را به یاد بیاورد.» بهتر است به این مسایل بپردازیم و ببینیم تحلیل فلاخن تا چه اندازه با واقعیت منطبق است و اینکه در رابطه با جنبش ضد جنگ ویتنام چه چیزهایی در تحلیل فلاخن فراموش شده است.

اولا اینکه نه جنبش جهانی علیه نسل کشی در غزه بی تاثیر بوده و نه حد نهایی این تظاهرات ها همین است. این تظاهرات ها به یک رخداد مهم سیاسی در سطح  بین المللی مبدل گشته است. اعتراضات میلیونی در سراسر جهان نقاب دموکراسی و عدالت  امپریالیستی را درهم دریده و مردم بیشتری به ماهیت استعمارگرانه و ستمگرانه اشغال خونین فلسطین  پی برده اند. این جنبش توانسته فضای ضد فلسطینی شکل داده شده توسط روابط عمومی رسمی امپریالیستی را شکسته و دولتها را مجبور سازد که در برخی از سیاستهای ارتجاعی خود مبنی بر جلوگیری از تظاهراتها به عقب براند.  این مبارزات به همراه تسلیم ناپذیری مردم فلسطین ‌و باسلاح جان و خون خود در مقابل کشتار و نسل کشی و تفسیر وارونه آن توسط رسانه های امپریالیستی سهم مهمی در بیداری فکری مردم داشته  و به عدم اعتماد به حاکمان در بسیاری از کشورها پا داده است. تمام تلاش و تبلیغات سخنگویان امپریالیستی و رسانه های آنان که توانسته بودند بر بخش بزرگی از جوامع کشورهای امپریالیستی تاثیر بگذارند اسرائیل را به هولوکاست ربط دهند، موجودیت اسرائیل را به مثابه یک کشورعادی و مسلم جلوه دهند تا حد زیادی پنبه شده است. موضوع نکبه و اشغالگری و غیر مشروع بودن اسرائیل، و اینکه واقعیت جنگ در این منطقه به خاطر اسرائیل است جنبه عمومی تری نسبت به قبل یافته است. در این میان نقش روشنفکران یهودی در افشای صهیونیست ها  فوق العاده زیاد و پر اهمیت بوده است.

این بیداری سیاسی پتانسیل آن را دارد که به عرصه های عالی تر یعنی به شکل گیری و تقویت نیروهای  رادیکال، انقلابی  در این کشور ها کمک های عظیم نماید، شرایطی که می تواند زمینه را نیز برای رشد و تقویت جنبش کمونیستی فراهم کند و در ادامه خود مناسبات حاکم بر این کشورها را به چالش کشد. آنچه که فلاخن نمی بیند این است که این تظاهرات ها بیش از آنکه نقشی تاکتیکی داشته باشند، نقشی استراتژیک دارند. مدرسه ای است که به پرورش و آموزش فکری نسل نوینی از مبارزین کمک می کند. نیروهای سیاسی مترقی و انقلابی می توانند در چنین مواقعی جهش کنند. وجود این مبارزات توانسته تا بحال بسیاری از تبلیغات امپریالیست ها و صهیونیست ها را خنثی کند و فراتر از آن بخش های عمده ای از امپریالیست ها را از نظر سیاسی به عقب وادارد. اما نباید انتظار داشت که امپریالیست ها با چند تظاهرات عظیم بصورت کلی عقب نشینی کنند و اسرائیل را تحریم کنند و یا مجبور به متوقف کردن نسل کشی کنند. موضع امپریالیسم آمریکا تنها یک حمایت خشک و خالی از اسرائیل و صهیونیسم نیست. منافع امپریالیسم آمریکا و یا بهتر است گفته شود منافع امپراطوری اش تا حد زیادی به موجودیت اسرائیل و دفاع از صهیونیسم گره خورده است. مسلم است که با این تظاهرات ها هر چند هم که گسترده باشند به آسانی عقب نشینی نمی کند. مبارزات باید عمق بسیاری بیشتری بیابد. اما این مبارزات و تظاهرات ها پایه های اولیه اند و برای عمق یابی و انسجام بیشتر لازم و ضروری اند و به هیچ وجه حد نهایی اشان این نیست.

آنچه که باعث تعجب است اینست که فلاخن از این مبارزات در همین سطوح اولیه اش همان انتظاری را دارد که  مبارزات ضد جنگ ویتنام در شرایط دیگری برآورده کرد. مبارزات ضد جنگ ویتنام تفاوت های بسیاری با این مبارزات در همین سطح دارد اما نه آن تفاوت هایی که فلاخن به آنها اشاره می کند که گلایه اش این است که از نماینده سیاسی – نظامی این جنبش که احتمالا منظورش حماس و یا متحدین آن  است حمایت نمی شود. 

اما چرا تبیین فلاخن از مبارزات ضد جنگ ویتنام اشتباه است، یکم اینکه مبارزات ضد جنگ ویتنام یکباره و در همان ماهها و حتی سال های اول به عظمتی که رسید نبود. این مبارزات از سطوح اولیه آغاز شد  و چند سال به طول انجامید تا بر اقشار بیشتری از مردم تاثیر نهد. این جنبش در میان دانشجویان، روشنفکران، هنرمندان و ورزشکاران و جنبش های مختلف اجتماعی از جمله جنبش زنان و بخصوص سیاهان پایه وسیع گرفت و این جنبش حتی به درون ارتش آمریکا در ویتنام رسوخ کرد، سپس عمق پیدا کرد به انسجام رسید و به چنان سطح عظیمی رسید. این جنبش مرزها را در نوردید و جنبش های توده ای عظیمی را در کشورهای مختلف بوجود آورد که تنها تظاهرات نبود بلکه زمینه ساز تشکلات و سازماندهی های معین اجتماعی شد.

جنبش ضد جنگ ویتنام تنها بصورت مستقیم و بطور خودبخودی نیز رشد نکرد عوامل مهم وموثری در سطح جهان موجود بودند که در رشد آن تاثیر گذاردند. اول باید از رهبری مبارزات ضد اشغال آمریکا در ویتنام – ویت کنگ ها  نام برد که یک نیروی رادیکال و انقلابی با گرایشات کمونیستی بود که مصمم بود به مبارزه انقلابی خود بزرگترین کشور دنیا را شکست دهد و غیر ممکن را به ممکن مبدل کند. این مسئله علاوه بر مبارزات ضد اشغالگری نیز ضرورت دفاع از نیروی رهبری کننده را الزام آور می ساخت. در آمریکا و اروپا نیز جریانات انقلابی موجود  بودند که تدارک انقلاب و قیامهای مسلحانه را می دیدند. نمونه بارز آن حزب پلنگان سیاه در آمریکا است که بخصوص در میان سیاه پوستان آمریکا و نه تنها آنها بلکه در میان دانشجویان و زنان سفید پوست نیز نفوذ داشت. همچنین می توان به جنبش دانشجویی و کارگری در اروپا و بطور مشخص در فرانسه اشاره کرد. بسیاری از این جنبش ها از جمله حزب پلنگان سیاه در آمریکا و جنبش دانشجویی فرانسه تحت تاثیر افکار مائوتسه دون بودند.  وجود کشور سوسیالیستی  چین تحت رهبری مائو که درهمان دوره ها خود در پروسه یک انقلاب بزرگ بود الهام بخش بسیاری از مبارزات در سراسر دنیا شد.  انقلاب  فرهنگی پرولتاریائی، مبارزه ای با راستگرایان درون حزب و دولت بود که تلاش داشتند چین را از راه سوسیالیسم باز دارند و به راه سرمایه داری منحرف کنند در اوج خود قرار داشت. این مبارزه و انقلاب تاثیرات فوق العاده مهمی در سراسر جهان گذارد. کشور سوسیالیستی چین به ویتنام و دیگر انقلابات در جهان از جمله فلسطین نیز کمکهای مهمی را عرضه می کرد و همزمان بمثابه یک پایگاه انقلاب پرولتری دایمأ پشتیبان واقعی خلقهای جهان بود. دولت پرولتری چین در فاصله کمتر از دو سال از پیروزی، بین سال‌های ۱۹۵۳-۱۹۵۱ بیش از ۲/۴ میلیون سرباز و عمدتاً داوطلب بمثابه گردانهای مسلح انترناسیونالیستی به جنگ کره اعزام کرد. بیش از۶۰۰ هزار نفر کارگر جهت پیشبرد تدارکات پشت جبهه ای به کره رفتند و در نهایت به پیروزی رسیدند.  وحشیگری و خشونت بی حد آمریکا در کشتار نیروهای چین نتوانست سربازان و داوطلبان کمونیستی که برای وظیفه انترناسیونالیستی به جنگ رفته بودند را به عقب نشینی وادارد. در جنگ نزدیک به ۴۰۰ هزار سرباز چینی توسط ارتش آمریکا و متحدینش در مسیر پیشبرد انقلابهای جهانی، جان باختند. درک مائو و تحولات عظیم انقلابی در راستای ساختن یک کشور سوسیالیستی در چین و بخصوص تحولات عظیم انقلاب فرهنگی علیرغم دشمنان بسیارش در میان سرمایه داری جهانی و سخنگویان آن و همچنین در میان رویزیونیست ها، باعث شد که یک قطب قدرتمند انقلابی در جهان بوجود آید. بی دلیل نبود که تاثیرات مهمی بر جنبش های دانشجویی و اجتماعی در اروپا و بخصوص جنبش ضدجنگ ویتنام نهاده بود. آیا فلاخن از این وقایع و تاثیرات آن بی خبر بوده است؟ و یا اینکه آگاهانه در مورد آن سکوت می کند؟

اما به شرایط کنونی و جنبش اعتراضی علیه نسل کشی در فلسطین برگردیم. بطور خلاصه این جنبش شرایط و زمینه را برای شکل گیری یک جنبش متشکل و رادیکال آماده می کند. شرایطی را آماده می کند که نیروهای انقلابی و کمونیستی در هر جا ومکان و کشوری بتوانند جهش کنند و بطور متقابل برجنبش فلسطین تاثیر بنهند.

در انتها لزوم دارد که تاکیدی بر این مسئله داشته باشیم که تفاوت فاحشی میان ویت کنگ ها و حماس وجود دارد. اگر ویت کنگ یک نیروی انقلابی چپ بودند که مصمم به شکست دادن بزرگترین قدرت نظامی جهان بودند، حماس یک نیروی ارتجاعی و بنیادگرای زاییده امپریالیسم است که خود یکی از معضلات جنبش و یک موضوع مورد مبارزه است و سدی در مقابل پیروزی و رهایی فلسطین است.

فلاخن به این مبارزات و بیداری جهانی که پتانسیل آنرا دارد شکاف مهمی در امپراطوری و موقعیت آن ایجاد کند و حتی آنرا با بحران مهمی روبرو کند کم بها داده اما در مقابل اتحاد و همکاری با  حماس و یا در بهترین حالت جریانات بورژوا-ناسیونالیست که فلاخن بمثابه تشکلات انقلابی و کمونیستی معرف می کند را پیشنهاد می کند.

 

7- در مورد نیروهای جنبش منتسب به کمونیسم در فلسطین و خط و برنامه آنها:

اینکه برخی نیروهای منتسب به جنبش چپ فلسطین در عملیات طوفان الاقصی با حماس همکاری داشته اند، این سوال را به پیش می آورد که آیا شرکت و همکاری این نیروها با حماس، نیروهای چپ و یا کمونیستی در سراسر جهان را ملزم به حمایت از عملیات 7 اکتبر می کند؟

فلاخن در این  ارتباط می نویسد: «برای هر نیروی سیاسی اهمیت دارد متحد استراتژیک او در فلسطین نیروی بالقوه و بالفعل اثر گذار در مقاومت باشد، برای هر نیروی  سیاسی فلسطینی نیز اهمیت دارد با نیروئی متحد شود که امکان تاثیر گذاری در کشور خودش را داشته باشد ». فلاخن ص۲۷

این درست است که هر نیرویی ترجیح می دهد که متحد استراتژیک او در فلسطین و یا هر کشور دیگری نیروی تاثیر گذاری باشد. اما مگر نه اینکه اولویت باید مسئله  خط و برنامه و اهداف نیروهای سیاسی "تاثیرگذار" مطرح باشد.  این مسئله زمانی بیشتر خود را نشان می دهد که فلاخن از خط و برنامه این نیروها هیچ چیز نمی گوید اما با تایید اینکه آنها نیروی جنبش کمونیستی فلسطین هستند، می نویسد: «اگردو نیروی اصلی جنبش کمونیستی در فلسطین را جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین و جبهه خلق برای آزادی فلسطین بدانیم ، هر دوی این جریانات ، اولی کمتر و دومی بیشتر، با جمهوری اسلامی ارتباط دارند» . (فلاخن ص ۱۵)

اول اینکه چرا باید این دو نیرو را نیروهای اصلی جنبش کمونیستی و یا اصلا جزو نیروهای جنبش کمونیستی در فلسطین به حساب آوریم؟ آیا به این دلیل که در این منطقه نیروی کمونیستی دیگری وجود ندارد می توان به زور آنها را به جنبش کمونیستی چسباند. علاوه برآن معلوم نیست که آنها چه خط و برنامه ای دارند که براساس آن بتوان آن دو را جزو جنبش کمونیستی به حساب آورد. اگر ملاک را بر مبنای "تاثیر گذاری " و یا ادعای کمونیستی بودن بگذاریم و سخنی از خط و برنامه و اهداف و چگونگی عملکردشان نباشد این تاثیر گذاری و نام چه خدمتی به انقلاب در فلسطین و یا دیگر نقاط جهان خواهد داشت.

جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین که فلاخن ازآن به نام یکی از جریانات اصلی« کمونیستی» در فلسطین نام می برد، در دیدار با سفیر ایران در لبنان از مواضع ایران چنین  تقدیر می کند : « ضمن تمجید از حمایت پایدار دولت و ملت ایران از مسائل امت اسلام به ویژه فلسطین، موضع مقام معظم رهبری علیه تهدیدهای  رژیم  صهیونیستی در سخنرانی اول فرودین ماه جاری را قاطع و تحسین  بر انگیز ارزیابی می نماییم.»(چهار شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲ ، صالح زیدان، مسئول سیاسی در نوار غزه در ملاقات با سفیر ایران در بیروت ) سوال این است که کدام موضع اتخاذ شده در بالا با مواضع کمونستی شباهت دارد؟ آیا کمونیستی  قلمداد کردن این تشکیلاتها با مواضع و خط فلاخن مرتبط نیست؟ البته که هست.این نتیجه منطقی سیاست قربانی کردن کیفیت برای کمیت  و همچنین سیاست دنبال «نیروی های تاثیر گذار» گشتن بدون در نظر گرفتن خط، برنامه‌، متد و شیوه فعالیت، است.

در واقع جهت گیری سیاسی یک نیروی مبارز و عملکردشان بر مبنای آن جهت گیری است که ماهیت انقلابی و یا غیر انقلابی آن را تعیین می کند. متاسفانه نیروهای چپ به مثابه چپ در فلسطین تا حد زیادی انحلال یافته اند. آنچه را برخی تلاش می کنند جنبش کمونیستی که در واقع وجود ندارد بنامند دو حالت دارد یا برای تزریق روحیه است و اعلام کنند جنبش چپ هم در فلسطین موجود وفعال است و یا اینکه درک خود آنها  از کمونیسم و چپ نیز در همان حد است. موضوع این نیست که این نیروها علیه صهیونیسم و صهیونیست ها مبارزه نمی کنند بدون شک آنها مبارزات شجاعانه ای را علیه صهیونیسم به پیش برده و می برند. اما این بخودی خودآنها را بخشی از جنبش کمونیستی نمی کند.

این که صهیونیست ها و امپریالیست ها دروغهای بسیاری در مورد عملیات 7 اکتبر گفته اند، شکی نیست. اما کجای عملیات 7 اکتبر که برهنه کردن زنان و حمله به تن شان و تحقیر کردن شان، گروگان گرفتن کودکان و به طورکل هدف قرار دادن غیر نظامیان به صرف اسرائیلی بودنشان  به نفع مردم فلسطین و جنبش رهائیبخش آنان می کند؟ اگر نیروی چپی هم در این عملیات بوده در تاکتیک و استراتژی تفاوتی با حماس نداشته است.

دوم اینکه نیروهایی که منسوب به چپ می باشند، حتی در دوره های اوج خود در بهترین حالت یک نیروی کمونیستی نبودند بلکه نیروهای ناسیونالیست رادیکالی بودند که تمایل به چپ داشتند و بدون شک مبارزات برحق و شجاعانه ای علیه صهیونیست ها را به پیش می بردند.  پیدایش "جبهه خلق برای آزادی فلسطین" تحت رهبری جرج حبش  و "جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین"و جهت گیری آنها با جنبش چپ در سال 1967 همزمان با رشد جنبش کمونیستی در جهان است  که در بسیاری موارد با الهام از انقلاب فرهنگی پرولتاریایی چین به کمونیسم جذب شدند. بسیاری جریانات ناسیونالیستی در جهان فعالیت خود را با الهام از انقلاب فرهنگی پرولتاریایی  به نام کمونیسم آغاز کردند.

کمونیسم جذابیت بیشتری در جهان یافته بود و همین مسئله باعث شد بسیاری از نیروهای ناسیونالیستی بدون آنکه از نظر ایدئولوژیک تحول واقعا عمیقی یافته باشند به کمونیسم روی بیاورند. اما آن چیزی که تفاوت آنها را  با یک نیروی کمونیستی مشخص می کرد: شیوه ها و متد های فعالیت  و مبارزاتی آنها بود. اگر بخواهیم به این مسئله به طور خلاصه در فلسطین بپردازیم: از نظر ایدئولوژیک: عدم تحول واقعی از دیدگاه ناسیونالیستی به یک دیدگاه کمونیستی.  از نظر سیاسی: نداشتن یک برنامه سیاسی استراتژیک از دید پرولتری برای رهایی فلسطین و در خدمت به انقلاب جهانی هم از نظر تدوین برنامه  و هم از لحاظ عملی بر مبنای آن برنامه.  از نظر نظامی: شیوه های اتکاء به قدرت های بزرگ و مرتجعین منطقه ای و پیشبرد شیوه های چریکی نظامی، گروگان گیری، هواپیما ربایی . بالاخره از نظر تشکیلاتی عدم تمایل و تلاش برای بسیج توده ای، تشکیل حزب پرولتری و کمونیستی و اساسن دوری از آن و چسبیدن بی حد وحصر به شیوه های جبهه ای.  آنهم  جبهه هایی که نیروهای مشخصا ناسیونالیست در راس آن قرار داشتند و یا دست بالا را داشتند و این جبهه ها را رهبری می کردند و یا جبهه ای که از نیروهایی که خط و خطوط مختلف از تمایل به چین کمونیستی آن زمان گرفته تا شوروی رویزیونیستی و طرفداران کوبا در آن جمع شده بودند و از خود تفاوت عملی و استراتژیکی نشان نمی دادند.

تاریخ ورشکستگی این نوع جبهه های ضد امپریالیستی را نشان داده است و در نقطه مقابل آن همین تاریخ جبهه های تحت رهبری یک حزب کمونیست واقعی را نیز نشان داده است.  اما جبهه خلق وجبهه دمکراتیک برای آزادی فلسطین از زمان تشکیل خود تا بحال مواضع خود را رقیق تر و رقیق تر کرده اند. تا جایی که دست به دامان جمهوری اسلامی شده اند. آیا نمی توان دید که جمهوری اسلامی چه جنایاتی علیه کمونیست ها و مردم خود کرده است. آیا نمی توان دید جمهوری اسلامی دنبال منافع مردم فلسطین نیست بلکه تلاش دارد که این جنبش را ذخیره قدرت خود و رقابت های منطقه ای برای حفظ نظام مرتجع خود کند، درحالیکه خود جمهوری اسلامی ذخیره ای برای رقابت های امپریالیستی شرق و غرب است. بنابراین تعجبی هم ندارد وقتی جبهه های رادیکال در جنبش فلسطین  بعد از سرنگونی دولت پرولتری در چین و غالب شدن رویزیونیست ها به سرعت تمایل بیشتری به سمت شوروی رویزیونیستی و سوسیال امپریالیستی از خود نشان دادند و خود را بیش از پیش متکی به کمک ها آن کردند. شوروی هم کمک هایش تا حد زیادی بستگی به پیروی از خطش در مورد اسرائیل داشت و یک مشخصه آن قبول دولت کوچک فلسطینی بود. یا آنچه به اسم دو دولت معروف شده است. این نیروهای به اصطلاح چپ  دو دولت را از این جهت قبول کردند و نه از آن جهت که فلاخن می گوید: "در نگاه اول به نظر می‌رسد برای مسئله‌ی فلسطین دیگر هیچ راه‌حلی متصور نیست. ایده‌هایی مانند یک دولت-یک کشور چنان دور از دسترس به نظر می‌رسند که حتا برخی از سرسخت‌ترین مدافعان آن یا کسانی که مدعی بودند مدافع آن هستند هم وسوسه شده‌اند از این راه‌حل دست بردارند و به ایده‌ی دو دولت-دو کشور رضایت دهند"

برخی ممکن است ادعا کنند که این جریانات باعث ادامه یابی مبارزات مردم فلسطین بوده اند در حالیکه ادامه یابی مبارزات مردم فلسطین به دلیل رهبری های سازشکار و یا حماس نبوده است. بلکه مبارزات توده های مردم و جوانان بوده است که این رهبران را به حرکت واداشته و سعی کرده اند که از این مبارزات برای خط خود و حفظ خود در رهبری استفاده کنند. انتفاضه اول در شرایطی روی داد که هیچ جریانی دررهبری آن قرار نداشت و درست بعد از عقب نشینی و تسلیم  سازمان آزادیبخش فلسطین صورت گرفت زمانی که بسیاری از کارشناسان غرب دیگر فاتحه جنبش فلسطین را خوانده بودند اما بعد از انتفاضه بود که رهبری "ساف" توانست دوباره کمر راست کند و یا بعد از انتفاضه دوم توسط جوانان بود که به خاطر شرایط متفاوت جهانی باعث شد که اینبار حماس سر بلند کند. به عبارت دیگر مبارزات مردم فلسطین ناشی از ستم ها، جنایات و سرکوب های  واقعی اشغالگران است و این مبارزات علیه اشغالگران و بر مبنای "هرجا ستم است مبارزه نیز است" ادامه داشته است.

اگر چه پیوسته اختلافاتی در رهبری های سازمان های ناسیوناسیونالیستی و مسلحانه فلسطین وجود داشته است اما این اختلاف بر سر یک جهت گیری درست و کمونیستی نبوده است. مثلا اختلاف یاسرعرفات با جرج حبش و نایف هواتمه که سرانجام طرفدار شوروی و سوریه شدند تنها بر سر این بود که با کدام امپریالیسم و یا دولت ارتجاعی منطقه  نزدیک باشند و یا از کدام کمک بگیرند.

بنابراین بهتر است مبارزات مردم فلسطین را به حساب این رهبران نگذارد. نیروهای چپ و کمونیست واقعی به جای قدرت های بزرگ جهانی و منطقه ای  به توده های واقعی اتکاء می کنند و جنایت های غرب و خیانت های شرق به جنبش فلسطین را می بینند و از آن درس می گیرند. خیانت های کشورهای عربی و ایران را نیز می بینند. اگر چه این نیروها دست بردار نیستند و در شرایط امروز می خواهند کشورهای عرب و اسلامی  و از جمله ایران را دوست مردم فلسطین جا بزنند. این هیچ رابطه ای با کمونیسم و چپ انقلابی ندارد. موضوع یک رابطه نیست موضوع همان اشتباهات گذشته اتکاء به قدرت های بزرگ یعنی شوروی و کمپ سوسیال امپریالیستی است که حالا به جمهوری اسلامی و دیگر کشورهای مرتجع عرب نزول کرده است.

چه کسی است که نداند که سران رژیمهای ارتجاعی و سرسپرده عرب،  فلسطینی ها را در کشورهای خود تحت فشار گذاشته و تظاهرات های همبستگی آنها را سرکوب کرده اند. آنها در حالیکه به ظاهر بیانیه هایی درحمایت از مردم فلسطین صادر می کنند اما سراسیمه در پی خاموش ساختن جرقه های انقلابی که از فلسطین برمیخیزد هستند.  توده های این کشورها عمیقا از امر انقلاب فلسطین حمایت می کنند و می دانند با مبارزه برای رهایی در کشورهای خود پیوندی نزدیک دارد. چه کسی است که دوباره  فریب دو رویی و ظاهر سازی و قول و قرارهای صلح و واگذاری دو دولت را بخورد؟ متاسفانه رهبران این جریانات می خوردند.

 علیرغم برحق بودن مقاومت قهرمانانه مردم فلسطین و با توجه به فرصت های مهم تاریخی مهمترین عامل موفق نشدن آن در عدم وجود رهبران قاطع با خط درست کمونیستی بوده است. در عوض وجود رهبران سازشکار و یا رهبرانی که ظاهر چپ داشته اما راست بوده اند و به بهانه " راه حل عملی" جنبش را به رحمت رژیم های عرب و اسلامی و یا امپریالیست ها و سوسیال امپریالیست ها  و رقابتها و توطئه های آنان وا گذر کرده اند. فلاخن این اعمال را اگر چه " آزار دهنده" اما  قابل توجیه می داند.

خوب است به جای تعریف و تمجید و توجیه اشتباهات که سرانجامش به دفاع از حماس می رسد، به اشتباهات اصولی این نیروها پرداخته شود. و راه و روش اصولی را در مقابل رزمندگانی که آماده اند  جان و زندگی خود را در راه رهایی فلسطین و بیرون کردن اشغالگران بدهند پیش گذارد. مسئله فقدان  جنگجو نیست مسئله فقدان یک خط انقلابی واقعی و درست و اصولی است.

کمونیست ها باید نشان دهند که دولت های عرب و اسلامی خدمت گذاران واقعی امپریالیست ها و در نتیجه صهیونیست ها هستند و هدفشان حفظ نظامهای مرتجع خود است، نه اینکه به توجیه آنان و یا رابطه با آنان بپردازند و خود به این توهمات دامن زنند.

 

8- در مورد دو دولت و آلترناتیو حکومتی در فلسطین:

فلاخن در مورد  دولت فلسطینی  بعد از اشاره به نقش اسرائیل در مورد جلوگیری از امکان دو دولت  به این نتیجه می رسد که  «همه و همه اقدامات عملی از سوی دستگاه حکمرانی اسراییل و ارتش و نیروهای شبه‌نظامی صهیونیستی.... (این)بوده است که در عمل راه‌ حل دو دولت-دو کشور را با بن‌بست مواجه کرده‌اند. بنابراین آنچه که اکنون در فلسطین بحرانی شده است نه یک دولت و دو دولت بلکه اساسن خود مفهوم دولت است.»  منظور از اینکه "مفهوم  دولت دچار بحران شده و به نقطه لاینحل رسیده " چیست؟  به نظر می رسد که چنین مواضعی بی دلیل مبهم و ناروشن گذارده نشده است. علیرغم این ابهامات برای درک بهتر گرایشات و جهت گیری های فلاخن می توان به متن نوشته رجوع کرد.

فلاخن در ص ۲۶ و ۲۷  با رجوع به آمار محبوبیتهای انتخاباتی و احتمالات موجود، خواسته یا ناخواسته نظر و گرایش خود را به شیوه ژورنالیستی بیان می کند. گرایش فلاخن برای فلسطین که به طور غیر مستقیمی آنرا اعلام می کند مروان برغوثی است. او یکی از رهبران نظامی شناخته شده ساف است که از سال ۲۰۰۲ در زندان صهیونیستها اسیر گشته است. فلاخن می گوید:« اگر گزینه‌هایی چون مروان برغوثی، به عنوان نماینده‌ی جناح چپ و رادیکال سازمان آزادیبخش فلسطین و فتح، در زندان اسراییل نبودند و امکان سازماندهی مقاومت مسلحانه علیه اشغال را داشتند به راحتی جایگزین حماس می‌شدند چون مردمی که نزدیک به هشت دهه در متن سیاست زیسته‌اند به خوبی تشخیص می‌دهند به نیروهای غیروابسته و در ضمن سازش‌ناپذیری چون مروان برغوثی بیشتر از اسماعیل هنیه و محمود عباس می‌توانند اعتماد کنند.» (ص۲۷)

این واقعیتی است که مخالفت برغوثی با قرارداد اسلو در سال های 94 و95 بر محبوبیت آن افزود. محبوبیت او نه بر مبنای انقلابی بودن مروان برغوثی  بلکه غالب بودن خطوط  بشدت سازشکارانه  غالب برجنبش فلسطین بوده است که توده های مردم ستم دیده فلسطینی از آن به تنگ آمده اند. از طرف دیگر بالا رفتن موقعیت او در نظر سنجی ها نه به دلیل محبوبیت او در میان مردم بلکه برای شکل دادن افکار عمومی است. چرا؟ به این دلیل که تفکرات برغوثی در این دوران دچار تغییر و تحولاتی شده است که " سازش ناپذیری" اورا بشدت مورد سوال قرار می دهد. واقعیت این است که بخشی از محبوبیت برغوثی در اثر تبلیغات جناحهایی از حاکمین در جهان و اسرائیل و رسانه هایشان برای مطرح کردن او نیز بوده است. این تبلیغات هم دلیل دیگری ندارد جز سازش او. این روزها برغوثی را به "ماندلای فلسطین" ملقب کرده اند. این لقب بی دلیل نیست بلکه فراهم کردن زمینه های برنامه این جناح های حاکمیت یا به عبارت دیگر طرح(ب) در صورت لزوم است.  ماندلا نیز سال های بسیاری را در زندان گذراند. اما زندانی بودن او به معنی سازش ناپذیری او نبود. جایزه صلح نوبل او به همراه یک نژاد پرست اف . دبلیو دکلرک ( رئیس جمهور دولت آپارتاید) و تشکیل یک دولت آفریقای جنوبی به همراه او نشانه یک سازش بزرگ بود که از طریق امپریالیست ها طراحی و توسط مندلا اجرا شد.  با بازی در زمین بورژوازی نمی توان آلترناتیو انقلابی ساخت. مندلا مبارزه بر علیه دولت آپارتاید را به مسئله نژاد و سیاست هویتی محدود کرد و به آن تقلیل داد و نتوانست و یا نخواست رابطه بین این مسئله و مناسبات طبقاتی، مستعمراتی و تحت سلطه امپریالیستی را بهم متصل نماید و سرانجام دولت آفریقای جنوبی کارگزار همان سیستم و مناسبات مبدل گشت در حالیکه توده های فقیر و تحتانی سیاه همچنان اسیر استثمار و حتی استثمارگران سفید پوست باقی ماندند.

(برای توضیح و تحلیل این مسئله به نوشته " انقلاب بدون قهر انقلابی: واقعیت و یا توهم" که بخش چهارم از نوشته ای به نام "خشونت دولتی و قهرانقلابی" است رجوع کنید.  لینک مقاله

https://jaka2020.com/single.php?s=IR&c=1010&Id=71 )

همسر مروان با بسیاری از وزرا و مقامات منطقه در مورد مناسب ترین آلترناتیو برای صلح در منطقه و بین فلسطین و اسرائیل رایزنی می کند. مروان خواهان همزیستی مسالمت آمیز با همسایه آینده یعنی اسرائیل است. مروان برغوثی همچون ماندلا خواهان به چالش کشیدن نفرت و انتخاب عدالت از نوع «هم می بخشیم و هم فراموش می کنیم»است. برغوثی همچنین در نوشته معروف به " سندی از زندانیان" که در سال 2006 با امضای زندانیان الفتح، حماس، جهاد اسلامی، جبهه خلق و جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین نوشته شد نقش کلیدی داشت. او و این سند خواهان بازگشت به سرزمینهای اشغالی سالهای ۱۹۶۷ برای برقراری "صلح جاودانه" با اسرائیل است. او می خواهد از طریق کارزار بایکوت محصولات، سرمایه گذاری و تحریم اسرائیل به مبارزه ادامه دهد. او در سال ۲۰۱۲ به این جمعبندی رسید که «مبارزه مسلحانه در دوران انتفاضه  دوم اشتباه  بزرگی بوده است و از آن زمان بارها اعلام کرده است که او تنها از مقاومت غیر مسلحانه دفاع می کند» آمریکن پراسپکت (American Prospect) 20 اکتبر 2023 مقاله: دیگر زمان آن فرا رسیده که نلسون مندلای فلسطین آزاد گردد-. با اطمینان می توان گفت که برغوثی بکاربرد خشونت را رد می کند و قویا از مسئله دو دولت دفاع می کند. او در یک دادگاه در سال 2012 با زبان عربی از طرفدارانش خواست که به طور مسالمت آمیز در برابر اشغال مقاومت کنند.» گاردین 8فوریه 2024 مقاله : اسرائیل باید مروان برغوثی را آزاد کند، او برای هر گونه امید صلح پایدار حیاتی است-. بی دلیل نیست که آلون لیل ، یکی از دیپلماتهای ارشد اسرائیل گفته است که «شاید مروان تنها کسی باشد که ما را قادر سازد از این مخمصه نجات یابیم» .  روزنامه هاآرتص در سال ۲۰۱۲ نوشت«اگر نتانیاهو واقعاً صلح با فلسطینی ها را می خواهد، باید مروان را از زندان آزاد کند. او تنها کسی است که می تواند با اسرائیل به توافق برسد». همچنین آمی آیالون رئیس سابق سرویس اطلاعاتی داخلی اسرائیل (شین بت) در گفت و گویی با هاآرتص گفته « از آزادی مروان برغوثی فرمانده نظامی فلسطینی عضو جنبش الفتح که در زندان اسرائیل بسر می برد، حمایت می کند. آیالون همچنین گفته که برغوثی تنها رهبر فلسطینی است که می تواند انتخاب شود و یک فلسطین متحد و مشروع  را در مسیر جدایی دوستانه از اسرائیل هدایت کند.»

 این ها همه نشان از آن دارد که سازش ناپذیری مراوان برغوثی بشدت زیر سوال است و همچنین نشان می دهد که او خواهان پروژه دو دولت است و البته بسیار روشن است، دولتی که استقلالی در هیچ زمینه ای نخواهد داشت!

هواداران مروان در خارج از زندان برای آزادی او به درگاه بسیاری از سران منطقه و جهان توسل جسته اند و از هم اکنون می خواهند او را « کاندید جایزه صلح نوبل» نمایند.

با توجه به گرایش فلاخن به مروان برغوثی معلوم می شود که نا روشن گذاردن موضع اش در مورد دودولت تحت این عنوان که "دولت اساسن در بحران است" همان جهت گیری به دو دولت است. فلاخن در هیچ کجا موضع فریب کارانه دودولت را در اساس رد نمی کند. دو دولت ممکن است طرح (ب ) برای برخی از جناح های امپریالیست ها و یا بویژه جناح هایی از صهیونیست ها برای رهایی از مخمصه باشد. اما قبول آن از جانب نیروهایی که علیه اشغال می جنگند و نیروهایی که مدافع فلسطین می باشند در بهترین حالت فریب خوردن از صهیونیست ها و امپریالیست هاست. طرح دو دولت از همان ابتدا یک فریب از جانب صهیونیست ها و امپریالیست ها برای ایجاد زمینه و شرایط مناسب برای غصب تمام و کمال سرزمین فلسطین بوده است.  و یا برای رهایی خود از بحرانی که در آن ممکن است گیر کرده باشند. به قول لنین "هنگامی که مرتجعین در بحران شدید گیر می کنند به دادن وعده های رفرم می پردازند." کمونیست ها باید آنچه را که در پشت این فریب ها پنهان شده اند، نشان دهند. امروز دیگر حتی ساده لوح ترین افرادی که نسبت به قول و قرارهای امپریالیست ها و صهیونیست ها توهم داشتند هیچ اعتقادی به آن ندارند و معتقدند که طرح دو دولت "اساسن مرده است و توسط اسرائیل کشته شده است". در چنین شرایطی قبول و تبلیغ دو دولت یک استراتژی خائنانه است. خائنانه است زیراکه بر این حقیقت که بدون نابودی قهر آمیز دولت اسرائیل ملت فسطین رهایی نخواهد یافت، پرده ساتر می افکند.  کمونیست ها باید این مسئله را روشن کنند که یک راه در مقابل مردم فلسطین قرار دارد و آنهم یک دولت فلسطینی که از طریق انقلاب توده های مردم فلسطین به رهبری کمونیست های انقلابی  به نتیجه برسد و در آن همه مردم اعم از عرب و غیر عرب و یا مسلمان و یهودی و مسیحی و هر دینی و یا بی دینی در آن از حق زندگی و حق کار و آزادی بصورت مساوی برخوردار باشند.

روشن است که چنین دولتی که بتواند فلسطین را بدان مسیر رهنمون سازد تنها می تواند یک دولت پرولتری باشد.  برای برقراری آن باید یک نیروی کمونیستی واقعی مبارزه و مقاومت توده های مردم فلسطین را رهبری کند. این مسئله روشن است که  مقاومت مسلحانه انقلابی و کمونیستی در فلسطین اشغالی مستقل از ارتجاع و امپریالیسم، اعلان جنگ علنی بر علیه کلیه مرتجعین محلی، منطقه ای و بین المللی است! در چنین شرایطی خود محمود عباس و اسماعیل هنیه به نیابت از ارتجاع بین المللی  در مقابل آن خواهند ایستاد. اما با داشتن یک رهبری کمونیستی انقلابی ایجاد چنین دولتی دور از دسترس نخواهد بود.

 

9- در مورد انقلاب منطقه ای:

فلسطین  یک نقطه ضعف واقعی برای سیستم امپریالیستی جهانی است و با توجه به ستم و فشار بر توده های آن، با توجه به میل وافر و عطش این مردم برای رهایی و با توجه به زخم عمیقی که بر جسم و روح مردم وارد شده که به خشمی عمیق و غران و در حال فوران مبدل شده است می تواند به پایگاه سرخی برای خاورمیانه تبدیل شود و قادر است راه رهایی مردم این سرزمین را به سوی یک انقلاب اجتماعی علیه هر نوع ستم و استثمار مبدل کند. اما به نظر می رسد که فلاخن چنین امیدی را نسبت به انقلاب فلسطین ندارد و نقطه مقابل این مسئله را بیان می کند و معتقد است که انقلاب منطقه ای باید به داد فلسطین برسد.

چرا و چگونه انقلاب منطقه ای می تواند به نقطه رهایی تبدیل شود؟ همه اینها در مقاله فلاخن ناروشن باقی می ماند وعملا می توان آنرا به معنی طفره رفتن از اظهار نظر در مورد  آینده آن به حساب آورد.

فلاخن  با رجوع به جریانی به نام وحدت کمونیستی در 50 سال پیش می نویسد:  « اگر در دهه‌ی پنجاه سازمان وحدت کمونیستی اعتقاد داشت "انقلاب آینده‌ی ایران باید یک انقلاب منطقه‌ای باشد" امروز به شکل اضطراری‌تری در وضعیتی قرار داریم که تنها با یک انقلاب منطقه‌ای امکانی برای حل عادلانه‌ی مسئله‌ی فلسطین نمایان خواهد شد و این انقلاب منطقه‌ای بدون شکل‌گیری اتحاد عمل‌های استراتژیک منطقه‌ای ناممکن و نشدنی است.».(ص 28) در حقیقت حل مسئله فلسطین را در گرو انقلاب منطقه ای می داند. شکی نیست که انقلاب در هر نقطه خاور میانه به خاطر موقعیت خاص آن،  می تواند تاثیرات شگرفی بر کل منطقه و یا کشورهای مجاور آن بگذارد. آنچه به بهار عربی معروف شد یک نمونه بارز از پیشرفت مبارزات انقلابی مردم است. که متاسفانه به دلیل عدم وجود رهبری انقلابی به جایی نرسید وامپریالیست ها توانستند علیرغم تحمیل تغییراتی در مجموع به نفع خود آنرا مهار کنند و همانگونه که شاهدیم به ایجاد هرج و مرج در کشورهایی مانند لیبی و سوریه دامن زنند که توده های مردم قربانی واقعی آن بودند.

طرح انقلاب منطقه ای در نگاه اول  یک بلندپروازی انقلابی به نظر می رسد، اما سوال این است که این "انقلاب منطقه ای که امکانی را برای حل مسئله فلسطین نمایان" خواهد کرد، به چه معنی است ؟ آیا بدین معنی است که واقعا باید نیروهای یکی از پیشروترین و مبارزترین مردم منطقه منتظر بماند تا  مثلا انقلاب در کشورهای اردن و عربستان به آنها برسند؟

 طرح انقلاب منطقه ای به صورت مبهم و بدون آنکه مکانیسم های اصلی آن روشن شود به معنی چیزی نگفتن و یا روشن نکردن مواضع خود است.  که عملا چنین مفهومی را می رساند که باید در انتظار انقلاب منطقه ای ماند.  به عبارت دیگر با توجه به اینکه کشورها و یا مناطقی در هر زمانی ممکن است برای انقلاب و یا حتی مبارزه انقلابی آماده نباشند، به معنی صبر و انتظار برای رسیدن انقلاب همزمان در کشورهای مختلف باشد که در آینده نامعلومی ممکن است فرا برسد. این نظریه در تضاد کامل با روند نا موزون و ناهمگون تکامل و تحول پدیده هاست و در نتیجه در تضاد کامل با این واقعیت که فرصتهای انقلابی و پیشروی انقلابی در منطقه ای می تواند نادر و کوتاه مدت باشد و به ازدست دادن فرصت ها بیانجامد و هزینه های گزافی را برای مردم و زحمتکشان هر جامعه ای دربر داشته باشد.  

شکل گیری حلقه ضعیف و عملکرد تضادهای بین المللی، منطقه ای و ملی بروی همدیگر تاثیر می گذارند، از اوضاعی که در هر کشور شکل می گیرد، باید حداکثر پیشرویهای انقلابی را سازمان داد. این پیشرویهای انقلابی در هر منطقه ای و یا انقلاب پیروزمند در هر کشوری، اگر تحت رهبری پرولتاریای انتر ناسیونالیست قرار گیرد و به انقلاب در کشور خود بمثابه پایگاه سرخی در خدمت به پیشروی انقلاب جهانی بنگرد به تسریع پروسه انقلاب در دیگر کشورها  و به تغییرات کیفی در اوضاع منطقه ای خدمت خواهد کرد.

 فراموش نکنیم که فلسطین در عین حال یکی از نقاط ضعف و شکننده سیستم امپریالیستی است که خود پتانسیل آنرا دارد که تاثیرات شگرفی بر منطقه بنهد اما با یک معضل مهم روبروست و آنهم نداشتن یک رهبری قدرتمند پرولتری و کمونیستی و متاسفانه بدتر از آن عدم وجود چنین نیرویی است.  همین امر باعث شده که علیرغم 75 سال مقاومت، مبارزه، شجاعت و قهرمانی درمقابل اشغالگران و وحشیانه ترین سرکوب ها و نسل کشی نتوانسته چرخشی در شرایط موجود ایجاد کند. شکی نیست که موانع واقعی بسیارند اما راه حل آنی نیست که فلاخن به پیش نهاده است.  راه این نیست که از روی ناچاری از حماس دفاع شود و یا از روی ناچاری آلترناتیو واقعی را برغوثی معرفی کرد و یا از روی ناچاری به دو دولت تن داد و یا از روی ناچاری با جمهوری اسلامی رابطه برقرار کرد و یا ...... این ها راه هایی نیستند که در جهت رهایی مردم فلسطین و منطقه باشد. بالاخره آنچه فلسطین کم ندارد، افراد شجاع و قهرمانی پراز خشم و کین نسبت به صهیونیست ها و امپریالیست ها و آماده برای مبارزه علیه اشغالگران است، آنچه ندارد یک رهبری انقلابی و پرولتری برای پرواز در مسیر صحیح است. خلاصه این که کلید مسئله فلسطین در انتظار انقلاب همزمان در کشورهای منطقه ماندن، نیست. بلکه کلید در ایجاد، تقویت یک نیروی کمونیستی انقلابی است که می تواند و قادر است با از خودگذشتگی، شجاعت و همزمان بکار برد پیشرفته ترین و عالی ترین علم بشریت در زمینه انقلاب تحولات شگرف نه تنها در فلسطین قهرمان بلکه تاثیرات مهمی در کل منطقه خاورمیانه و به طبع بر کل جهان بنهد.

جمعی از کمونیست های انقلابی – ایران

20 بهمن 1402

سایت: www.jaka2020.com